پایگاه خبری تحلیلی صدای جنوب-صدای مردم جنوب ایران

پایگاه خبری تحلیلی صدای جنوب | Sedayejonoob.ir

منتشر شده در تاریخ: 05 تیر 1399 ساعت 09:04:: شناسه خبر: 79602

سیری در زندگی نامه شهیددهدشت نیوز سید علی ولایتی نسب

بسمه تعالی سیری در زندگی نامه شهیددهدشت نیوز سید علی ولایتی نسب در دهه ۵۰ شمسی ،زندگی ساده در روستای بسیار آباد دم عباس بخش دشمن زیاری بر محور تشعشع نورانی و کرامات خاص امام زاده نورالدین( ع) جاری بود. از جاده و برق و آب لوله کشی و مخابرات و…محروم ولی روح حیات طایفه […]

بسمه تعالی
سیری در زندگی نامه شهیددهدشت نیوز سید علی ولایتی نسب
در دهه ۵۰ شمسی ،زندگی ساده در روستای بسیار آباد دم عباس بخش دشمن زیاری بر محور تشعشع نورانی و کرامات خاص امام زاده نورالدین( ع) جاری بود. از جاده و برق و آب لوله کشی و مخابرات و…محروم ولی روح حیات طایفه بربستری از مخمل عاطفه و دین آرامش خاصی داشت و همواره نیروی خاص شجاعت و غیرت پاسدارکیان و حریم عشیره و نگهبان آنهامحسوب می شد.چنین بود که عمدتا این روستا را به دو خصیصه مهمان نوازی و شجاعت می شناختند.
بهار سال ۱۳۵۰چهره تپه ها و صحراهای اطراف روستا سیراب از باران های سیل آسای زمستانی رویایی شده بود به نحوی که گل های وحشی و سبزه های کوهی چشمان را خیره و مشام را نوازش می داد .
منزل سید جان محمد درست در قبله امامزاده در دامنه کوه قرار داشت. او با دو پسرش طهماسب و الخاص و دخترش روزگار خود از طریق دامداری و کشاورزی طی می کرد. سید طهماسب همانند مردی برای یاری رساندن به پدر،تحصیل را ترک می کند تا به عنوان عصایی به خدمت خانواده در آید.
درچنین شرایطی وجغرافیایی بود که علی در بهار به خانواده سید اضافه شده است. هیکل درشت و سیمای محجوب او کاملا به پدر شبیه بود و تبسم و خنده های ملیح او به مادرمومنه اش همانند بود.هنوز چله او تمام نشده بود که به رسم ایل باید به منطقه بسیار رویایی،سردسیر سبز میر کوچ می کردند. .سال ۱۳۵۱قباد فرزند دیگر خانواده متولد می شوند. مامور شناسنامه با تاخیر سال ۱۳۵۲ به منطقه می آیند. اکنون سید، دو پسر دارد که هنوز شناسنامه ندارند. مامور ثبت احوال تولد علی را به تاریخ ۵ شهریور ۱۳۵۱ثبت می کند و قباد را سال ۱۳۵۲ ثبت می کند. به این ترتیب سن شناسنامه ای هرکدام یک سال کوچکتر از سن واقعی آنها ثبت می شود.
سید علی بزرگ و بزرگ تر می شد.او بسیار بزرگتر از سنش نمایان می شد..علی در مهر ۱۳۵۷ در روستای امام زاده نورالدین(ع) در کلاس اول ابتدایی ثبت نام می نمایدولی قد بلند و اندام کشیده او حکایت از یک بچه حداقل ده دوازده ساله داشت
هنوز چند روزی از سال تحصیلی نگذشته بود که زمزمه راهپیمایی ها و تظاهرات مردم در شهرها بر علیه رژیم شاهنشاهی شروع شده بود. رادیوی خانواده که سرگرمی پدر و برادر ارشد بود واسطه خبرهای داغ کشته ها و راهپیمایی ها در اقصی نقاط کشور بود.
این اخبار و اطلاعات به گوش علی هم می رسید ولی تجسم این وقایع برای او که سن اندکی داشت ،بسیار سخت بود. زمستان روستا از ماه آذرماه شروع می شده است. ارتباط روستا با اطراف قطع بود. کشاورزان به کشت و زرع مشغول بودند. دامداران سرگرم سامان آغل های خود بودند. شب گذشته رادیو بی بی سی خبر از تظاهرات خونین از شهر بهبهان را توضیح و تفسیر می کند. سید جان محمد به این روحیه خبیث ماموران لعنت می فرستد. پس از پایان برنامه اخبار ،رادیوی خود را در پاکت مخملین آن می گذارد و به خواب می رود.
صبح روز یازدهم دی ماه ۱۳۵۷ علی و هم کلاسی هایش راهی مدرسه ده شدند.کشاورزان ده هرکدام گاو و خیش را برداشته وبرای کشت زمین خویش به صحرا رفته بودند.برخی از مردان بیکار در تپه مرکز ده نزدیک امامزاده هرکدام بر روی سنگی نشسته بودند و مشغول گپ و صحبت بودند. سواری از دور به سمت روستا می آمد. گویا خبری در راه است. سوار در وسط محفل مردان ده از اسب پیاده می شود. غمگین است . خبرناگواری دارد. چهره اش درهم است.
یکی از بچه ها افسار اسبش را گرفت تا پیاده شود:
کمی هن ومن کرد و ناگهان بغضش ترکید : سید علی را کشتند.
کجا ،کی، چه کسی ، زود حرف بزن.
او دیروز دهم دیماه در راهپیمایی بهبهان بدست ماموران شاه به شهادت رسید. هنوز جنازه اش را هم ندادند.
به طرف منزل سید بیت الله حرکت کنیدو خبر دهید، به نزدیکی در که رسیدند شروع به برار برار کردند . یکی هم خبر را رک و پوست کنده به خانواده بیان کرد.
صدای شیون بلند شد. مدرسه تعطیل شد.زن ها سرود می خواندند . دختران پل می بریدند. مردان بر سر می زدند . سواران ده هر کدام اسب زین کرده و به سمت دهدشت کورس بستند. روستاهای اطراف ،بستگان و…همه در روستا شیون می کردند و نوحه می خواندند.
ولی برخی از افراد دیدگاه دیگری داشتند . فعلا مراسم عزاداری را برگزار کنیم تا بعد. مراسم بسیار سنگین بود.این مراسم برای علی و هم کلاسانش جوانان و نوجوانان ده ، درس عملی مبارزه با شاه و طاغوت بود. هر آنچه برادرش در هنگام ایام محرم نوحه سرایی می کرد به ذهنش خطور می کرد. شهادت.امام حسین ع یزید. شمر خولی حضرت قاسم تازه داماد جضرت زینب.
تا کنون شنیده بود که شاه دشمن دین و مذهب است. شنیده بود که شاه قاتل است.ولی شنیدن کی بود مانند دیدن. یادش می آمد که چند ماه پیش حجت الاسلام سید علی در ده سخنرانی می کرد. از امام حسین می گفت. مزه شکولاتی که سید علی به او داده بود به صورت خیالی کامش را مجددا شیرین کرده بود. به یاد بوسه او افتاده بود که با طعم صلواه به او هدیه داده بود. سید علی کوچک ما بغضش ترکید به جمع شیون کنان عموزاده اش پیوست.
جوانان ده می گفتند برای تقاص خون سید به بهبهان حمله کنیم. برادرمان را کشتند باید تقاص بگیریم.خون تمامی جوانان و مردان روستا به جوش آمده بود. خشم برعلیه رژیم تبدیل به شعار می شد. سید علی کوچک ما و جوانان ده شروع به شعار بر علیه شاه می دادند. در گوشه ای از روستا صدای پچ پچ و حرفهای درگوشی شنیده می شد. قرار بر این شد که هر کس سلاح دارد خود را آماده نبرد کند. تقاص خون سید علی را باید از پاسگاه گرفت. شیون نخواهیم کرد تا تقاص خون شهید را از رژیم بگیریم.

روز تشییع جنازه شهید نورالدینی برای سید علی کوچک ما نیز درس بود. شهید را با چارچوب سنتی به صحن امامزاده آوردند. همه جوانان آمده بودند . از دهدشت .سوق. لنده و قلعه رئییسی و دیشموک و… ایل دشمن زیاری و طیبی و بهمئی و بویراحمد و چرامی همه در عزای حجت الاسلام شهید به روستای کوچک آمده بودند. سید علی در این شرایط وظیفه پذیرایی از عزاداران را برعهده داشتند.
این اولین شهیدی بود که شهرستان کهگیلویه بزرگ رویت کرد و تشییع کرده بود. تا آن موقع وقتی می گفتند شهید ،صرفا به یاد امام حسین ع می افتادند. ولی از این روز به بعد شهادت تبدیل به شیوه مبارزه شد. به گواه تاریخ همین تشییع جنازه هم بزرگترین راهپیمایی مردم شهرستان بر علیه رژیم شاهنشاهی محسوب می شود.
سید علی ولایتی با این زمینه ذهنی و خاطره کلاس اول را ادامه می دهد . هنوز خاک مزار شهید تزیین نشده بود که شاه از کشور فرار نمود . شهید سید علی ما به همراه جوانان ،به میمنت فرار شاه در اطراف گلزار شهید شروع به شادی کردند و به همدیگر تبریک می گفتند. آنها معتقد بودند جد حجت الاسلام سید نورالدینی شاه را فراری داد.
چله شهید نورالدینی مصادف شد با پیروزی انقلاب اسلامی و سید علی ما که در این چهل روز در کلاس عملی مبارزه شرکت کرده بود سرمست از پیروزی انقلاب اسلامی مجددا تبریک می گفتند.
این آخرین زمستانی بود که خانواده سید علی در روستای دم عباس سکونت داشتند.
سال ۱۳۵۸خانواده سید علی آخرین سالهای کوچ را می گذراندند .پدر به شدت به فکر تحصیل و آینده ای فرزندان افتاده بود. حال که روستای ما از امکانات تمدنی محروم است راهی جز هجرت و دل کندن از کوچ و زندگی عشیره ای نیست.
با مشورت با بستگان به شهر کنونی سوق هجرت کردند.آنها در منزل مرحوم میرجواد ولایتی ،خاله سید علی ساکن شدند.خاله کتا زنی مهربان و دوست داشتنی بود بچه های خواهرش را مثل فرزندان خود دوست داشت و به آنها احترام می گذاشت.در گوشه ای از منزل ،خانواده سید اسکان داده می شوند
در آن سالها ،امکانات آموزشی شهر سوق از بقیه مناطق بهتر بود. علی در دبستان سوق به ادامه تحصیل پرداخت.سال بعد خانواده سید علی زمینی در گوشه ای از شهر خریداری نمودند تا امکان ادامه دامداری هم داشته باشند.
سید دوم و سوم ابتدایی را در دبستان سوق با موفقیت گذراند . در سال ۱۳۵۹ جنگ شروع شد. تحصیلات ابتدایی را تا سال ۱۳۶۱ ادامه داده بود. شور جبهه و شهادت سراسر وجودش را فرا گرفته بود. اواخر سال ۶۱ در حالی که به لحاظ واقعی ۱۲ سال و از نظر شناسنامه ۱۱ سال بیشتر سن نداشت ،در شناسنامه خویش دست برده و برای اعزام به جبهه و مشارکت در سپاهیان خمینی ثبت نام می نمایند.
هیکل رشیدی داشت. کسی بر روی سن او شکی نداشت. آموزش را با موقت گذراند و در سال ۱۳۶۲ برای اولین بار راهی جبهه می شوند
سازمان بسیج مستضعفین در سال ۱۳۵۸ به فرمان امام خمینی(ره) تشکیل شد و پس از تصویب مجلس شورای اسلامی در دی ۱۳۵۹ به طور قانونی رسمیت پیدا کرد و به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تعلق گرفت. به اعضای این سازمان بسیجی می‌گویند
به موجب ماده قانونی بسیجیان به سه دسته «بسیج عادی»، «بسیج فعال» و «بسیج ویژه» یا «پاسداران افتخاری» تقسیم می‌شوند.
سید تا سال ۱۳۶۵ به تناوب به عنوان بسیجی عادی در جبهه حاضر و چندین بار نیز زخمی می شوند . در عین حال در فاصله بین اعزام ها در مدارس شبانه برای ادامه تحصیل در مقطع راهنمایی ثبت نام می کند. در تاریخ ۱/۳/۱۳۶۵بواسطه علاقه ای که به سپاه داشت به عنوان پاسدار افتخاری جذب سپاه پاسداران شهرستان کهگیلویه می شوند.
از این تاریخ به بعد به طور مداوم در اختیار سپاه قرار می گیرد . والفجر هشت ،کربلای یک و چهار و پنج از سوابق این شهید سعید در کسوت پاسدار افتخاری است.
او بلافاصله بعد از این مراحل به عنوان پاسدار رسمی در خدمت رزمندگان قرار می گیرد. بواسطه تبحر و نمرات آموزشی بالا ،شهید به عنوان معلم و مربی آموزشی به منطقه پادگان دشت مازه مامور می شوند.مدتی هم به عنوان مامور به سپاه منطقه بهمئی اعزام می شود و از آنجا به عنوان مسئول پایگاه مقاومت منطقه رزمنده خیز کفش کنان رود تلخی منصوب می شوند.
در سال ۱۳۶۷ ازدواج می کنند .هنوز چند ماهی از ازدواج او نگذشته بود که شرایط جبهه رنگ و بویی دیگری می گیرد. فضا جور دیگری می شود. فاو سقوط می کند و…
سید علی به همراه سایر برادران کادر به سرعت خود را به منطقه می رسانند. در گردان سیف الله سامان دهی می شوند و به منطقه مجنون اعزام می شوند.
او در تاریخ چهارم تیر ماه سال ۱۳۶۷در حالی که فقط ۱۷سال واقعی و ۱۶ سال شناسنامه ای داست در جزیره مجنون غریبانه به فیض شهادت می رسد.پدر پیر و مادر صبورش سالها در حسرت زیارت استغاثه می کردند و تنها یادگارش نیز تنها چهار ماه پس از شهادت پدر دیده به جهان می گشاید
نهایتا در سال ۱۳۸۳ توسط برادران سپاه وبنیاد شهید قبری در کنار یاران شهیدش در گلزار شهدا شهر سوق جهت تسکین دل مادرش درست می کنند.
یگانه دخترش بزرگ شد. به مدرسه رفت .دانشگاه رفت و ازدواج کرد. او با وجود اینکه پدر را ندید ولی راه پدر برایش بسیار مشخص است.او پس از سالها با پدری که فقط از او عکسی را رویت کرده است چنین نجوا می کگند:
دلنوشته ای از دختر برای پدر
به نام پرورنده شهدا
پدر جان سلام . سلام مرا از پس ساعتها روزها ماهها و سالها فراق جسمانی و مادی دختری پدری پذیرا باش . امروز روز میلاد کریمه اهل بیت سلام الله علیها و روز دختر بود . برای خودم یک تمثیل ساختم که بابای ندیده با چشمم را که فقط قاب عکسش را در آغوش خود فشرده ام را مخاطب خود قرار دهم . میدانم که می بینی و می شنوی ام و پاسخم را میدهی . چه سالها که آرزو می کردم کاش بودی و با گرمای نفس مهربانت محفل زندگی ام را می آراستم . آن روز که راهی دبستان شدم . آن روز که با جشن تکلیف چادر نماز فرشته ها را بر سر کشیدم . آن روزها که کارنامه تحصیلی ام را می گرفتم .آن روزها که انجمن اولیا و مربیان من ناقص بود . آن روز که کنکور دادم و قبول شدم . آن روز که بر سفره عقد نشستم و اطرافم مهربانی همه بود و لبخند آمیخته با گریه عموها و عمه ها را دیدم همه و همه را با دختران ایران قسمت کردم که پدرم را با افتخار با آنها تقسیم کرده بودم . پدری که مادربزرگ و مادرم می گفتند از همه محاسن جمال و جلال و مردانگی و پاکی و مهربانی سرشار بود. عزیز دلم شنیدم رعنا قامت بودی و خوش رفتار . دلسوز بودی و خیرخواه لبخند لبت برای همه خاطره و بوی زیبای عطر لباست همسایه ها را به بغض نادیدنت هدایت می کرد . اما پدر مهربانم امروز که جولان ناپاکان خیانت پیشه به آرمان تو و همقطارانت را تیغ عدالت گرفتار کرده و بارقه امید به بازگشت به سادگی و زلالی دوران شما اشک شوق در چشم مردم محروم ولی مانده بر آرمانتان را می بینم به خود افتخار می کنم من دختر آقائی هستم که رفت تا عزت و شرافت بماند . اسلام و عدالت بماند پاکی و طهارت بماند . من با افتخار می گویم . من یک آقا زاده ام . دوستدارت تنها دخترت
از شهید وصیتی برجای مانده است که بسیار پرمغز و پر محتواست
وصیتنامه
(و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه و تکون دین الله)
بجنگید و مجادله کنید تا فتنه و فساد از روی زمین برداشته شود و همه را آئین دین خدا باشد.(قرآن کریم).
حمد و ستایش پروردگار را سزاست که خالق جهانیان است و انسان را خلقت کرد تا در روی زمین خلیفه الله باشد و برای هدایت آنها رسولانی فرستاد که دورد خدا بر آنها باد بخصوص حضرت خاتم الانبیاء محمد (ص) و جانشینان بحق ایشان که از علی ولی الله تا مهدی موعود حجت خدا و نائب بر حق او روح الله سلام درود فراوان نثار چنین اسوه هایی از اخلاص تقوی رهروان حق با دل و جان برای به اهتراز در آوردن پرچم لااله الا الله در سرتاسر گیتی در طبق دست گذاشتند و برای ادای تکلیف همانند شمع سوختند و روشنایی دادند تا ماها ز بیراه به راه راست هدایت شویم خدایا می دانی که زبانم برای بیان نعمتهای تو قاصر است ولی همین اندازه که الان دارم برنامه حیات دنیویم را برای توشه آخرتم با قید یادی از رسولان تو به صورت وصیتنامه برای وارثان شهدا و نسلهای آینده روی کاغذ درج می نمایم شکر گزارم.بارالها میدانی که این چندمین بار است که وصیت می نمایم و به جبهه می روم ولی آن کمالی را که برایش پر می زنم نصیبم نمی گردد اما هم اکنون برای رضای توو جامه عمل پوشیدن به کلام تو (وقاتلو هم..)و برای لبیک گفتن به ندای امام خمینی روح الله که کلام تو رادر این عصر برای هر فرد مسلمانی واجب کرده به جبهه می روم تا اینکه حکم تورا به اجرا درآورم و این را بر خودم ننگ می دانم که در گوشه و کنار کشور ایران و دیگر بلاد مسلمین صدای ضجه و ناله زن و مرد پیر و جوان از جور از خدا بیخبران به گوش ما طنین انداز باشد و ما ساکت باشیم ولی خدا را شکر می کنیم که تولد و عمر دوران جوانیم را در زمانی قرار داده که تکه شهادب فروزانی از چراغهای اهل بیت عصمت و طهارت و هدایت بشریت برای نجات مستضعفین جهان زمینه سازی حکومت آخرین شعله ائمه اطهار لبیک گویم و تداوم دهنده راه سرخ امام حسین(ع)باشم که هزاران لاله در این راه پر پر شده اند امت قهرمان و شهید پرور ایران وظیفه دارید که دست در دست هم داده و یکپارچه برویم تا مظلومیت مفاهیم جنگ را در دنیا برداریم و قلوبهای مسلمانان را از انقلاب جمهوری اسلامی ایران که روزنه ای از حکومت امام زمان می باشد با نور بصیرت آن منور سازیم انشاءالله برادران و خواهران حزب الهی امت مسلمان و شهید پرور ایران شما را وصیت به وحدت و اخوت می نمایم و امیدوارم که تا آخرین قطره خون و نفس خودتان از امام عزیزمان دفاع کرده و تاریخ را مدیون ایثار و شجاعت و مظلومیت خودتان قرار داده و بدانید چنانچه ما این رسالت سنگین را انجام ندهیم گروه دیگری هستند که بیایند و انجام وظیفه کنند و کمال سعادت را تسخیر نمایند ولی ماها باید بکوشیم تا اینکه همانند سرور آزادگان امام حسین(ع) این افتخار را عائد خودمان کنیم امید است که تاریخ ماها را از اینگونه افراد به نسلهای آینده معرفی کند.اما پدر و مادر مهربانم می دانم برایم زحمتها کشیدید و آر…

دیدگاه ها بسته شده اند.

نظرسنجی

    • آخرین اخبار
    • پربازدیدترین اخبار

    ویدیو ها

    بالای صفحه
    طراحی سایت